ایلیاایلیا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

با ایلیا، برای ایلیا

پسرم و عروسکاش

سلام پسر قشنگم! الان که دارم این مطلبو مینویسم شما تو بغل مامانی هستی و داری با تعجب به انگشتای مامانی نگاه میکنی! امروز که بابایی هم واسه ناهار نمیاد و شما هم خوب خوابیدی من وقت کردم که کلی عکس که از قبل گرفته بودم رو آماده کنم واسه وبلاگت. یعنی حجمشو کم کنم. حالا میخوام کلی عکس واست بزارم گل پسری!  از دیدن مامانی تعجب کردی؟!!!   ...
22 ارديبهشت 1394

ظرف غذا

سلام پسر گلی! این ظرفای خوشگل و نازو با مادر جون از مغازه میثم خریدیم! من که خیلی دوسشون دارم! کی توش غذا میخوری تا مامانی لذت ببره!  ...
21 ارديبهشت 1394

نمایشگاه کتاب

پسر گلم سلام دیروز که دقیقا 3 ماه و 15 روزت بود من، شما و خاله جون فرزانه رفتیم نمایشگاه کتاب! یه کم سخت بود اما خیلی خوب بود. کلی کتابای خوشگل خریدیم که قرار شد پیش خاله بمونه تا هر وقت میاد پیشمون واسمون بیارتشون. من شما رو گذاشته بودم تو آغوشی و از اونجایی که هنوز کوچولو هستی باید با دستم نگهت میداشتم تا تو آغوشی گم نشی!!   عکس کتابارو هم وقتی خاله جون اومد اینجا میزارم واست. البته من و خاله جون از سال های قبل کلی کتاب از نمایشگاه واست خریدیم. امیدوارم همشونو بخونی و لذت ببری. واسه ناهارم تو چمنای مصلا نشستیم و چیزبرگر خوردیم. وسط ناهار خوردنمون چه طوفانی شد. باد شدیدی میومد و ما هم زودتر وسایلمونو جمع کردیم، من و شما اومدیم ...
21 ارديبهشت 1394

حیاط خونه مامان طاهره

سلام پسر گلم! رفتیم خونه مامان طاهره. مثل همیشه خیلی لطف داشتن و خیلی خوش گذشت. کلی عکسای قشنگ و زیبا گرفتیم. چندتاشو واست میزارم. درخت سیبی که بابا قدرت کاشت. خدا رحمتش کنه! تلاش خاله جون واسه اینکه شما یه عکس تکی داشته باشی!وقتی مامانی نی نی بود هم خاله جون همین کارو کرد. ممنون از لطفش! ...
19 ارديبهشت 1394

بابا عباس

پسر گلم سلام 5 شنبه هفته پیش یعنی 10 اردیبهشت با پدرجون و مادر جون رفتیم شمال. خونه بابا عباس بدون بابا عباس رنگ و بویی نداشت. جاش خیلی خالی بود! 5 شنبه چهلم بابا عباس بود. چند روز زودتر برگزار شد تا همه بتونن بیان! خدا رحمتش کنه.  حیاط خونه بابا عباس، بدون وجود نازنینش! ...
18 ارديبهشت 1394

آینه

پسری شلام! باید این مطلب رو زودتر مینوشتم اما حالا هم دیر نشده! تقریبا دو هفته ای میشه که وقتی میبرمت جلوی آینه حسابی ذوق میکنی! از دیدن خودت و من!  وقتی گریه میکنی یا غر میزنی میبرمت جلوی آینه و شما با دیدن قیافه خودت گریه ات یادت میره و میخندی. بعدش متوجه من میشی و با دیدن من هم میخندی و دست پا میزنی! خیلی بامزست وقتی صورتت از حالت گریه به خنده تغییر میکنه! راه خوبی واسه سرگرم شدن و آروم شدنته!  گاهی اوقات وقتی از بازی خسته میشی غر میزنی و دلت میخواد که من یا بابایی پیشت بشینیم و باهات حرف بزنیم یا برات شعر بخونیم!  یه چیز جالبه دیگه اینکه علاقه خاصی به سقف داری و چند دقیقه ای با دیدن سقف آروم میشی. تازه پرده رو هم ...
7 ارديبهشت 1394