ایلیاایلیا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

با ایلیا، برای ایلیا

دو سه تا خرید کوچولو

سلام پسرم! شاید باورت نشه اما کلی گشتم تا تونستم این دماسنج رو برات بخرم! هر جا که میرفتم اومن چیزی که دوست داشتمو پیدا نمیکردم تا اینکه اینو از نی نی سالن خریدم! اینم ست تب سنج و سرنگ دارو خوریه! انشااله که استفاده نشه هیچ وقت پسری! این ست دم دستی رو هم با مادر جون خریدیم. یه خرگوش گنده! ...
3 بهمن 1393

یه خاطره

سلام پسر گلم! 5 شنبه هفته پیش یعنی 25 دی من و خاله فرزانه تصمیم گرفتیم بریم آتلیه تا چندتا عکس بندازیم. ساعت 11 وقت داشتیم. یه کم طول کشید تا آتلیه رو پیدا کنیم. با همه ذوق و شوقی که داشتیم اما عکس ننداختیم. آخه عکاس آقا بود!!! من و خاله در نهایت تعجب خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. انگاری بابایی راضی نبود بدون اون عکس بندازیم! بعد با خاله فرزانه رفتیم رستوران ترنج و یه ناهار خوشمزه خوردیم و برگشتیم. اما شیرین ترین قسمت این ماجرا هدیه خاله جون بود که واسه من خریده بود! خیلی خوشگل و نازه! مگه نه دستش درد نکنه! ...
3 بهمن 1393

حس مبهم

سلام پسر گلم! امروز با مادرجون رفتیم پیش دکتر پرستنده. مثل همیشه مهربون و خوش اخلاق بود. بهم گفت شنبه بعد از 2 ساعت پیاده روی تند برم بیمارستان بعثت تا ویزیت شم! از وقتی از مطب اومدم یه حس عجیبی دارم. نمیدونم ترسه یا استرسه یا .... . فکرم همش درگیر توئه! یعنی میخوای شنبه بیای؟ انگاری یه کم زوده بر اساس تاریخ خودم و البته سونو. واسه اینه که یه کم سردرگم و گیجم. واسه مامانی و بابایی دعا کن.! دعا کن خدا بهم آرامش بده! 
1 بهمن 1393

هدیه بابایی

سلام پسر گلم! الان که دارم اینو واست مینویسم بابایی داره حسابی قربون صدیقت میره!! میشنوی که! دیروز منو بابایی رفتیم و واست یه کادوی کوچولو خریدیم. خوشت میاد؟ انشااله به سلامتی استفاده کنی!  ...
1 بهمن 1393

آتلیه

سلام پسر گلم! دیروز با بابایی و خاله فرزانه "گل" رفتیم آتلیه سروش! یه عالمه عکس بارداری انداختیم. خیلی خوب و هیجان انگیز بود. خاله جون پا به پای ما ذوق میکرد و البته خیلی هم زحمت کشید. دستش درد نکنه. آتلیه رو دوست داشتم چون همه کادرش خانم بودن و جاش هم خوب بود. بالاخره ما آخرین عکسای دو نفری رو با بابایی و البته حضور معنوی شما گرفتیم. از دیروز با خودم میگم این عکسا دو نفره بودن یا سه نفره!   ضمنا وقتی داشتیم دومین عکسو میگرفتیم شما ابراز وجود کردید و من از اینکه یه ماهی کوچولو زیر دستم این ور و اونور میرفت اونم موقع عکاسی خندم گرفته بود. روز خوبی بود. خدا رو شکر!  ...
29 دی 1393

هنرنمایی مامانی

سلام پسری! این بافتنی و مامانی خودش بافته واسه گل پسرش! انشااله به سلامتی تنت کنی و البته اندازت باشه! من که فکر میکنم یه کمی گشاده واست! اینطور نیست؟! ...
23 دی 1393